Pivot Noints: چگونه آنها ما را شکل می دهند و حتی کل جهت زندگی ما را تغییر می دهند

ساخت وبلاگ

هر شهر در آمریکا ، اگر خوش شانس باشد ، حداقل یک نفر مانند مالین برنهام در آن زندگی می کند. شخصی که زندگی خود را صرف کرده است متعهد به کمک به شهر خود باشد ، چه از طریق یک تجارت و چه شرکت های دیگر. سن دیگو زادگاه بورنهام است و بیشتر افرادی که در آنجا زندگی می کنند نام او را می شناسند. بسیاری نیز مرد را می شناسند. و او را دوست دارم.

برنام در زندگینامه خود ، جامعه قبل از خود ، فصل اول را به "نقاط مهم" زندگی خود اختصاص داد."انتخاب های بزرگ اما غالباً به ظاهر بی نتیجه که به نظر می رسد کل جهت زندگی شما را تغییر داده است" ، همانطور که او آنها را توصیف می کند."شناسایی آنها در آینه عقب آسان است ، اما آنها بیشتر از طریق شیشه جلو نامرئی هستند."

یک نکته مهم در زندگی وی در دانشگاه استنفورد آمد ، جایی که او مجبور شد یک رشته اصلی را انتخاب کند. او مهندسی صنایع را انتخاب کرد ، که به او در طول زندگی حرفه ای خود در املاک و مستغلات کمک می کند زیرا این امر بر روی تجزیه و تحلیل نظری و استرس زده به عنوان ابزار اصلی تصمیم گیری تأکید می کرد.

دومین نقطه مهم مهم برنام هنگامی که تصمیم به بازنشستگی زود هنگام گرفت. این کاری است که افراد موفق در انجام آن ناکام هستند ، اما توانایی بورنام در انجام این کار ، زندگی جدید و حتی تحقق بخش پس از کار را رونق می داد ، که بخش بزرگی از آن به بازگشت به شهری که دوست داشت اختصاص داده شده است.

توصیه ها و مثال پدرش در هر دو نکته مهم نقش ایفا کرد. از این نظر ، زندگی من و بورنهام مشترکات زیادی دارند.

BoyChasesBall

با نگاهی به زندگی من از طریق آینه عقب ، سه نکته مهم به ذهن خطور می کند. اولین بار پس از برخورد با یک ماشین در زادگاه کوچک من در نیوجرسی به کار رفت. من 10 ساله بودم و در جاده یکی از دوستان بسکتبال بازی می کردم. توپ راه خود را به خیابان تبدیل کرد و من پشت یک ماشین پارک شده ، بدون اینکه به دنبالش باشم ، برای بازیابی آن سوار شدم. من هرگز فرصتی نداشتم. نه راننده. من در حال افزایش به هوا بودم و به زودی با آمبولانس به بیمارستان می رسیدم.

پای چپ من خرد شد و سرم به هم ریخته بود ، اما من از آسیب های تهدید کننده زندگی فرار کردم. من 10 ماه در عصا بودم ، اما می توانست بدتر شود.

چند هفته بعد ، خانواده من از یک وکیل بازدید کردند. این قبل از این بود که وکلای آسیب دیدگی شخصی بتوانند در تلویزیون تبلیغ کنند ، و آنها یک نام مستعار ، Ambulance Chasers داشتند ، زیرا به این ترتیب آنها تجارت خود را بدست آوردند. این وکیل موفق شده بود در مورد حادثه من اطلاعاتی کسب کند و به خانه ما آمد تا در مورد پرونده ای که فکر می کرد ما علیه صاحب خانه ای که من در آن بسکتبال بدون نظارت بازی می کردم ، صحبت کنیم و همچنین راننده ای که به من ضربه زد. همانطور که معلوم است ، راننده کمی سرعت می گرفت ، از نگاه علائم اسکید در صحنه تصادف.

وکیل ، که نام او را مدتهاست که فراموش کرده ام ، به همراه مادر و پدرم به طور خلاصه با من صحبت کرد. به زودی از من خواسته شد که از اتاق خارج شوم تا بزرگسالان بتوانند صحبت کنند. همانطور که بچه ها اغلب این کار را می کردند ، من خودم را ترک کردم اما خودم را در یک اتاق مجاور قرار دادم که می توانم هر کلمه آنها را بشنوم.

وکالت قدم خود را آغاز کرد و در مورد لوایح پزشکی و موارد دیگری که مربوط به آینده من بود ، سؤال کرد. وی به والدین من اطمینان داد كه اگر این شانس را داشته باشد ، می تواند تسویه حساب سنگین از شركتهای بیمه ای كه نماینده ملك و راننده را به دست می آورند ، تسویه حساب كنند كه به پرداخت هزینه کالج من كمك می كند - یا به خانواده ما در صورتحساب كمك می كند.

خدا می داند که هیچ صندوق کالج و صورتحساب زیادی وجود ندارد. در آن زمان ، پدرم معلم و مربی بسکتبال در یک شهر همسایه بود و مادرم به طور پاره وقت در یک فروشگاه پوشاک کار می کرد. نیازی به گفتن نیست ، آنها می توانستند از این پول استفاده کنند. و مرد در مورد پول واقعی صحبت می کرد: 50،000 دلار یا شاید بیشتر برای جراحات من و درد و رنج من.

من وقتی این شماره را شنیدم تقریباً گاز گرفتم. من ثروتمند هستم ، با خودم فکر کردم. ما ثروتمند هستیم!

سپس نوبت پدرم بود که صحبت کند. وی با آرامش به وکیل گفت: "ما علاقه ای به شکایت مردم در محله خود نداریم."پدر من خاطرنشان كرد ، این حادثه تقصیر من بود. من قبل از عبور از خیابان نتوانستم به هر دو راه نگاه کنم و راننده راهی برای جلوگیری از برخورد نداشت.

وی به وکیل گفت: "من نمی خواهم پسرم را بخاطر سهل انگاری خود پاداش دهم.""بنابراین متشکرم ، اما نه متشکرم."و با آن ، مکالمه به پایان رسید. در یک دادخواست آخر ، وکیل از پدرم خواست تا در صورت تغییر نظر خود ، کارت خود را نگه دارد. پدرم گفت: "این لازم نخواهد بود."و این پایان بود.

این یک تصمیم آسان برای مادر و پدرم بود که در مواردی از این دست در لاک زدن بودند. در هفته های بعد ، آنها هرگز به صحبت با وکیل اشاره نکردند. یا چهره تسویه حساب آنها را رد کردند.

من در مورد آن روز از پدر و مادرم سؤال نکردم ، و مطمئناً نمی خواستم آنها بدانند که من در گفتگوی آنها استراق سمع کرده ام. اما من از تصمیم آنها راضی نبودم. آنها تصمیم گرفتند پول را کاهش دهند - پول واقعی - که از نظر قانونی مال من بود. من نمی توانستم آن را درک کنم. از این گذشته ، شرکت های بیمه ای که پول را جمع می کردند ، نه دو خانواده در شهر که وکیل قصد داشتند شکایت کنند.

بعد از گذشت یک ماه از تصمیم خود ، سرانجام شجاعت صحبت با پدرم را مطرح کردم. او همه چیز را به من گفت ، از جمله شماره.

"اما پدر ، این پول من بود".

پدرم به من گفت: "مردم نباید به خاطر انجام کارهای اشتباه پاداش بگیرند ، و مردم نباید به خاطر کارهایی که انجام ندادند مجازات شوند.""و این آخرین باری است که ما در مورد این صحبت می کنیم ، می فهمید؟"مکث وجود داشت. او موهای من را تکان داد و ما به بیرون رفتیم تا یک بازی اسب بازی کنیم. وی گفت: "شما یک روز را درک خواهید کرد."

و در یک لحظه ، عصبانیت من از بین رفت. چون پدر درست بود. من هیچ کاری برای بدست آوردن این نوع پول نکردم. والدین دوستم هیچ کاری اشتباه نکردند و به همه ما اجازه دادند در جاده خود بازی کنیم. و آن راننده نیز هیچ اشتباهی نکرد. من عملاً به خاطر خدا سوار ماشین او شدم. و او مجبور شد با دید مکرر در مورد ضربه زدن به یک کودک خردسال که توپ را تعقیب می کند و او را به شدت مجروح می کند ، زندگی کند.

آنچه پدرم آن روز به من آموخت ، درسی در مورد صداقت بود. در مورد انجام کار درست ، حتی اگر هزینه شما باشد. و انجام آن با سهولت ، گویی این تنها کاری است که باید انجام شود.

عصبانیت من به زودی از بین رفت ، جایگزین کمی شرم برای آرزو کردن چیزی که من هرگز سزاوار آن نبودم. و با گذشت زمان ، این احساس به افتخار بخشی از خانواده ای که چنین کارهایی را انجام داده بود ، به غرور تبدیل شد. این کار درست بود - حتی وقتی سخت بود. و بدون اینکه کسی دیگری جز ما باشد. و آن وکیل

به سرعت به دو رویداد در حدود زمانی که درخواست کردم و سپس وارد دانشکده حقوق شدم. من در اواخر 20 سالگی و کمی گمشده بودم ، که دستم را در چند کار امتحان کردم که نه الهام بخش و نه به من منتقل شده اند. من تصمیم گرفتم که به دانشکده حقوق مراجعه کنم. من در کالج نمرات خوبی داشتم ، اما وقتی LSAT های من وارد شدند (SAT های دانشکده حقوق) ، این نوع نمره ای نبود که من برای ورود به مدرسه ای که برای آن تیراندازی می کردم ، دانشگاه ویرجینیا بود.

من با یک مشاور سابق راهنمایی کالج صحبت کردم ، که پیشنهاد کرد از میراث قومی خود-من یک چهارم عربی هستم-برای بازی سیستم استفاده کنم. به نظر خوب ایده خوبی نبود. به خانه رفتم و با پدرم صحبت کردم. او هم ایده را دوست نداشت. سپس او با یکی از خودش آمد."چرا شما فقط چند ماه طول نمی کشد و روی بهبود LSAT خود تمرکز می کنید و من هزینه آن را می پردازم؟"او"پس می دانید که در عادلانه و مربع قرار گرفتید."

برای سه ماه آینده ، خودم را در مرکز آماده سازی آزمون محلی پارک کردم و نمره خود را بالاتر از صدک 95 گرفتم. شش ماه بعد ، نامه پذیرش آمد و من به شارلوتزویل منتقل شدم.

این سه ماه که انجام می دهد LSAT ها در مورد انجام کارها به روشی که باید انجام شود ، به من چیزهای زیادی آموخت. در مورد انجام کار و عدم گرفتن میانبرها.

یک سال بعد بزرگترین نقطه محوری زندگی من آمد. من در دانشکده حقوق دست و پنجه نرم می کردم و خوشحال نبودم ، و پرونده های قانون خواندن زندگی و تهیه خلاصه نامه های حقوقی برای من جذاب نبود.

من به پدرم زنگ زدم. من به او گفتم که فکر می کنم ترک کنم. او به من گفت: "من اهمیتی نمی دهم که آیا شما همیشه قانون را تمرین می کنید.""اما آنچه را که شروع می کنید تمام کنید. پشیمان نخواهید شد."

حق با او بود. من با نگرش جدید به شارلوتزویل بازگشتم ، متعهد به ایجاد دوستان مادام العمر و مطالعه چیزهایی که دوستش داشتم ، مانند تاریخ و اقتصاد. دو سال آینده بهترین زندگی من و مهمترین آنها بود. دوستانی که من در دانشکده حقوق با آنها ملاقات کردم تقریباً در هر پیاده روی از زندگی حرفه ای و شخصی من به من کمک می کنند. من نمی توانم زندگی بدون آنها را تصور کنم.

نکات مهم دیگری در زندگی من وجود داشت. اما این سه نفر تأثیر ماندگار بر شخصیت و زندگی من داشتند. اگر ما خوش شانس هستیم - و من و برنام واقعاً خوش شانس بودیم - آنها به ما کمک می کنند تا نسخه های بهتری از خودمان را شکل دهیم.

بازار رمزارزها...
ما را در سایت بازار رمزارزها دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمود کیانوش بازدید : 30 تاريخ : شنبه 31 تير 1402 ساعت: 1:37